|
˙·٠•●♥عاشقان ظهور ♥●•٠·˙
وَقَالُواْ لاَ تَنفِرُواْ فِي الْحَرِّ ![]()
دست و پــــایــم را نمی گیرد مــــادرم به من آموختــ : چــــادر سر کردن بلـــدی نمی خواهد "عشـــــق" می خواهد ... ![]() روسـَريـت رآ בرسـت بـبـَنـב ... لـبآسـهآيـَت پـوشـيـבه بآشـَב ...
آرآيـِش نـَكـن ... حـَتـے اگـہ رآه בآره زيـبآ هـَم نـَبآش ...
בخـتـَرَك پـنـهـآن كـن خـويـش رآ ... اينـجآ ايـرآن اسـت ...
از בيـב مـَرבم اينـجآ ... اگـَر زشـت بآشـے هـَرزه اے ...
اگـَر زيـبآ بآشـے فـآحـشــہ ...
اگـَر سـَرב بآشـے ميـگويـَنـב قـيـمـَتـَش بآلآسـت ...
בخـتـَرَك ايـن جـآ زَن بـوבَن בل شـيـر مـے خـوآهـَב ...
![]() ![]() ![]()
![]()
![]() چهارشنبه 16 مرداد 1392 :: 14:40 :: نويسنده : sodagar
ماه خدا؛ خدا نگهدار تو چشم من و لطف دگر بار تو گرچه گنهکارترین بنده ام نزد تو هرچند که شرمنده ام لیک مرا بار دگر راه ده فرصت دیدار درین ماه ده ای سحرت داده دلم را جلا روز و شبت رحمت عام خدا گرچه مرا شأن تو گمنام بود با تو دلم یکسره آرام بود با تو خدا بود درین سینه ام عشق خدا بود در آیینه ام سوختم از دوری اینگونه ات گیرد از این بعد دلم بونه ات حال که اینگونه گذر میکنی خون به دلم شام و سحر میکنی بار دگر اذن و مجالم بده شوریده رأفت و حالم بده
از آسمان باران انا انزلنــــا بر فرق زمین می بارد …
شنبه 12 مرداد 1392 :: 17:27 :: نويسنده : sodagar
شبــــ قــــدر، شب احیای خویش، با دم مسیحایی دعاست؛
شبی است که باید قــــدر خویش را بشناسی، تقـــدیر خویش را رقم بزنی و خویشتنِ جدید را با قلــــم توبه و جوهـــر اشکــــ ترسیم کنی ![]() شبی است که «لیلة البراتش» خوانند:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند شب قدر، فصل نزول آیات رحمانی بر بوستان جانهای روحانی است
![]()
در آن شب قدری که قدرش را نمی دید
شنبه 12 مرداد 1392 :: 17:00 :: نويسنده : sodagar
خداحافظ ای نخــــــــل ها... چاها که شام علــــــــی گشته دیگر سحــــــر
...
با آنکه امید همه هستی تو علی (ع)
شب های قدر امد وتقدیر وسرنوشت
سرخوش دلی که به بنامش خطــــی نوشت سالی گذشت! مرکب عمــــرم کجارود؟
شنبه 12 مرداد 1392 :: 16:38 :: نويسنده : sodagar
درباره وبلاگ گفتم که از فراغت عمریست بی قرارم گفت از فـــراق یاران من نیز بی قرارم گفتم به جز شما من فریاد رس ندارم گفتا به غیر شیعه من نیز کس ندارم گفتم که یاوررانت مظلوم هر دیــارند گفتا مرا ببینند مظلــــــــــوم روزگارم گفتم که شیعیانت در رنـج و در عذابند گفتا به حال ایشان هر لحظه اشکبارم گفتم که شیعیانت جمعند به یاری تو گفتا که من شب و روز در انتظار یارم گفتم به شــــیعیانت آیا پیـــــام داری گفتا که گفته ام من هر دم در انتظارم گفتم که ای امامم از ما چرا نهانــــــی گفتا به چشم محرم همواره آشکارم گفتم به چشم انوار آیا که پا گـــذاری گفتا که شستشو ده شایدکه پا گذارم موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|