˙·٠•●♥عاشقان ظهور ♥●•٠·˙
دوشنبه 18 شهریور 1392 :: 15:28 ::  نويسنده : sodagar

 

 

وَقَالُواْ لاَ تَنفِرُواْ فِي الْحَرِّ

 قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَّوْ كَانُوا يَفْقَهُونَ

و گفتند در اين گرما بيرون نرويد

بگو اگر دريابند
اتش جهنــــم سوزان‏تر است


- مهدیه جـــــــــــون ,خادم شهدا نوکر اهل بیت,هاله بی خیال,مهسان آرام اما دلتنگ,شلمچه  خادم الشهدا ,سیده فاطمه مرتضوی,به یادشهدا  بچه شهید,لاله ن,منـجـــــ ــــــی ,



چــــادر مُـــزاحم من نیست!


دست و پــــایــم را نمی گیرد

مــــادرم به من آموختــ :

چــــادر سر کردن بلـــدی نمی خواهد

"عشـــــق"

می خواهد
...
 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

یکشنبه 17 شهریور 1392 :: 11:59 ::  نويسنده : sodagar
 
 
 
روسـَريـت رآ בرسـت بـبـَنـב ... لـبآسـهآيـَت پـوشـيـבه بآشـَב ...
آرآيـِش نـَكـن ... حـَتـے اگـہ رآه בآره زيـبآ هـَم نـَبآش ...
בخـتـَرَك پـنـهـآن كـن خـويـش رآ ... اينـجآ ايـرآن اسـت ...
از בيـב مـَرבم اينـجآ ... اگـَر زشـت بآشـے هـَرزه اے ...
اگـَر زيـبآ بآشـے فـآحـشــہ ...
اگـَر سـَرב بآشـے ميـگويـَنـב قـيـمـَتـَش بآلآسـت ...
בخـتـَرَك ايـن جـآ زَن بـوבَن בل شـيـر مـے خـوآهـَב ...
 
 
 
دانلود فیلم با لینک مستقیم
دانلود فیلم با لینک مستقیم

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

یکشنبه 17 شهریور 1392 :: 11:30 ::  نويسنده : sodagar
 
 
 
154269235614475984261965878603tavajoh.jp




رسول خدا(ص) ازجبرئیل(ع) سوال نمود که آیا فرشتگان خنده و گریه دارند؟

جبرئیل فرمود: بله (یکی از آنجاهایی که فرشتگان می‌خندند) زمانی است
که زن بی‌حجابی و بدحجابی می‌میرد، و بستگان او را در قبر می‌گذارند
و روی آن زن را با خشت و خاک می‌پوشانند تا بدنش دیده نشود.
فرشتگان می‌خندند و می‌گویند: تا وقتی که جوان بود و با دیدنش
هر کسی را تحریک می‌کرد و به گناه می‌انداخت(پدر و برادر و شوهرش و…از خود غیرت نشان ندادند)و او را نپوشاندند، ولی اکنون که مرده و همه از دیدنش نفرت دارند او را می‌پوشانند.


{منبع: شجره طوبی:۲/۴۳۱؛مواعظ العددیه مرحوم عاملی:۱۴۴ و ۱۴۵}

 


444723_XGHONv8b.jpg


عَنِ الامام الصَّادِقِ – علیه السلام – قال: إذا بَلَغَتِ الْجارِیَةُ سِتَّ سِنِینَ فَلا یَنْبَغِی لَکَ أنْ تُقَبِّلَها.
امام صادق – علیه السلام – فرمودند: وقتی که دختر به شش سالگی رسید، شایسته نیست که او را ببوسی.
«وسایل الشیعه، ج ۵، ص ۲۸»

1_hijab-antivirus.jpg

 

4___________________.jpg
 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

چهارشنبه 16 مرداد 1392 :: 14:40 ::  نويسنده : sodagar

 

عکسهای متحرک عید سعید فطر

ماه خدا؛ خدا نگهدار تو 

چشم من و لطف دگر بار تو

گرچه گنهکارترین بنده ام

نزد تو هرچند که شرمنده ام 

لیک مرا بار دگر راه ده  

فرصت دیدار درین ماه ده

ای سحرت داده دلم را جلا

روز و شبت رحمت عام خدا   

گرچه مرا شأن تو گمنام بود

با تو دلم یکسره آرام بود

با تو خدا بود درین سینه ام

عشق خدا بود  در آیینه ام

سوختم از دوری اینگونه ات

گیرد از این بعد دلم بونه ات  

حال که اینگونه گذر میکنی

خون به دلم شام و سحر میکنی 

بار دگر اذن و مجالم بده  

شوریده رأفت و حالم بده

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

شنبه 12 مرداد 1392 :: 17:38 ::  نويسنده : sodagar

 

از آسمان باران انا انزلنــــا بر فرق زمین می بارد …

امشب چشمانم را با آب توبه می شویم

و کلام
قرآن
در دهانم می ریزم

تا خواب چشمانم را نیازارد …


فرشته ها برای آزادی انسانها از دستان شیطان

و بخشش معاصی وبردن آنها به ملکوت مسابقه داده

و منتظر ندای بنده های خدا هستند.

اللهــــــم لبیــــــک...ما را نیز دعا کنید...
...

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

شنبه 12 مرداد 1392 :: 17:27 ::  نويسنده : sodagar

 

 

babol2011-9.gif 
شبــــ قــــدر، شب احیای خویش، با دم مسیحایی دعاست؛

شبی است که باید قــــدر خویش را بشناسی، تقـــدیر خویش را رقم بزنی

و خویشتنِ جدید را با قلــــم توبه و جوهـــر اشکــــ ترسیم کنی





شبی است که «لیلة البراتش» خوانند:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

 شب قدر، فصل نزول آیات رحمانی بر بوستان جان‌های روحانی است
 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

شنبه 12 مرداد 1392 :: 17:16 ::  نويسنده : sodagar

 

در آن شب قدری که قدرش را نمی دید

دست شقاوت تیغه ای از کینه ها داشت

در
سجــــده افتاد آفتاب و ذکر می گفت

در زیر لب
«فزت برب الکعبــــه» را داشت


دانی زچه رو دیده ما میگرید در ماتم شاه اولیا می گرید

تنها ز غمش اهل زمین گریان نیست

عیسی به فلک از این
عــــــزا میگرید

با تسلیت ایام
شهادت مولای متقیان


در مناجات شبانه شبهای قدر
التمـــــاس دعـــــا...

.....

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

شنبه 12 مرداد 1392 :: 17:00 ::  نويسنده : sodagar

 

خداحافظ ای نخــــــــل ها... چاها

دگر نشـــــنوید از علـــــــــی ...
آه هـــــا

که شام علــــــــی گشته دیگر سحــــــر

که امشــــــــب رود نزد
پیغمـــــــبر...

 

...

 

با آنکه امید همه هستی تو علی (ع)

بر عرش خدا قائمه هستی تو علی (ع)

آنقدر
غریبــــی که خــــدا می داند

مظلوم تر از
فاطمــــه "س" هستی تو علی (ع)

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

شنبه 12 مرداد 1392 :: 16:52 ::  نويسنده : sodagar

 

شب های قدر امد وتقدیر وسرنوشت

سرخوش دلی که به بنامش خطــــی نوشت

سالی گذشت! مرکب عمــــرم کجارود؟

دوزخ مکان ومقصد من گشته یا بهشــــت؟

به امید برآورده شدن حاجات

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

شنبه 12 مرداد 1392 :: 16:38 ::  نويسنده : sodagar

 

besm.jpg


..

این منم بیــــداراز هول گناه

مى کنم بر آسمان شب نگاه

این منم از راه دور افتاده اى

رایگان عمر خود از کف داده اى

این منم در دست غفلــــت ها اسیر

اى خــــدای مهــــربان دستم بگیر
....


اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

درباره وبلاگ

گفتم که از فراغت عمریست بی قرارم گفت از فـــراق یاران من نیز بی قرارم گفتم به جز شما من فریاد رس ندارم گفتا به غیر شیعه من نیز کس ندارم گفتم که یاوررانت مظلوم هر دیــارند گفتا مرا ببینند مظلــــــــــوم روزگارم گفتم که شیعیانت در رنـج و در عذابند گفتا به حال ایشان هر لحظه اشکبارم گفتم که شیعیانت جمعند به یاری تو گفتا که من شب و روز در انتظار یارم گفتم به شــــیعیانت آیا پیـــــام داری گفتا که گفته ام من هر دم در انتظارم گفتم که ای امامم از ما چرا نهانــــــی گفتا به چشم محرم همواره آشکارم گفتم به چشم انوار آیا که پا گـــذاری گفتا که شستشو ده شایدکه پا گذارم
موضوعات
پيوندها
نويسندگان



                    
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران