˙·٠•●♥عاشقان ظهور ♥●•٠·˙
پنج‌شنبه 10 اسفند 1391 :: 23:21 ::  نويسنده : sodagar


 

یه روز یه پسر انگلیسی میاد با طعنه به یک پسر ایرانی میگه:

چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟

یعنی مردای ایرانی اینقدر شهوت پرستن که نمیتونن خودشون رو کنترل کنن؟؟

پسره لبخندی میزنه و میگه:

ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده؟

و هر مردی ملکه انگلستانو لمس کنه؟!

پسره انگلیسی با عصبانیت میگه:

نه! مگه فرد عادیه؟!!

فقط افراد خاصی میتون با ایشون در رابطه باشن!!!

پسر میگه: خانومای ما همه ملکه هستن.

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

پنج‌شنبه 10 اسفند 1391 :: 18:55 ::  نويسنده : sodagar

 

بـــی پناهم یـــا رضا زانـــو زدم بر کویِ تو

تــا بــگیری دستِ من شاید ببینم روی تو

مــن ســگِ کـویِ تو ام درمانده ام آقاببین

از همه دل کنده ام رو میکنم من سوی تو

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

چهارشنبه 09 اسفند 1391 :: 22:48 ::  نويسنده : sodagar

آنچه که هستی هدیه خداوند به توست

و آنچه خواهی شد

هدیه تو به خداوند است ،

پس بی نظیر باش….

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

چهارشنبه 09 اسفند 1391 :: 22:44 ::  نويسنده : sodagar

 

 

به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک

        چرا باید به دور تو بگردم

        ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی

برو با دل بیا تا من بگردم

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

چهارشنبه 09 اسفند 1391 :: 22:37 ::  نويسنده : sodagar

 

 

سلام سلام امام رضا

    باز اومدم به مهمونیت

       ممنون که دعوتم کردی

          ممنون،چقدر مهربونی

             کاشکی کبوتری بودم

             پر می زدم رو گنبدت

       شاید دلم آروم می شد

اون بالاها تو حرمت

        کاشکی می شد هر شب و روز

            من تو بهشت تو باشم

            من که می دونم رام میدی

هر چقدر هم که بد باشم

            ولی خودم شرمندتم

               از روت خجالت می کشم

                  ممنون تنهام نذاشتی تو

                   همیشه همدمم بودی

                    تو سختی ها و غصه ها

                    همیشه یاورم بودی

                     ممنونتم امام رضا

                  می بوسم من ضریحتو

                 خودت می فهمی حالمو

             می خوام بشم قربون تو

      خوش به حال اونایی که

می بینن هر شب خواب تو

         کاش که بیای تو خواب من

            تا ببینم رخسار تو

          اگه بیای دلم می خواد

       هیچ وقت بیدار نشم دیگه

همش باشم کنار تو

        فقط با تو ، کنار تو

          مثل الان گریه کنم

          همش بگم:رضا،رضا

        ممنونتم امام رضا

ممنونتم امام رضا

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

سه‌شنبه 08 اسفند 1391 :: 22:45 ::  نويسنده : sodagar

 

 

کیست این سینه سپر همچو حیدر با وقار

می کند با غرشش دشمن از هر سو فرار

هر زمان با یک رجز با تمامِ قوّتش

در حرم آرامشی می نماید برقرار

با دو چشمانِ ترش لحظه لحظه می زند

بوسه ای بر مشکِ آبِ با فغان و با فکار

کیست این شیرِ غَدَر، پاسبان خیمه ها

بر شهنشاهِ غریب، اوست تنها غمگسار

کیست او زینب دلش هر کجا دنبال اوست

چشم زینب بهرِ او، می شود ابرِ بهار

او که باشد این چنین سوی میدان می رود

لرزه افتد بر دلِ دشمنانِ نابکار

رفته تا آب آورد بهرِ طفلانِ عطش

گر نیاید جان دهد این حرم از انتظار

شاهِ مردی و ادب، عشق و ایمان و وفا

نامش عباسِ علی، کربلا را تکسوار

شاعر : حسن فطرس

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

سه‌شنبه 08 اسفند 1391 :: 22:39 ::  نويسنده : sodagar

 

 

به چشمِ من تیر نزنید حالا که قلبم غمینه

  مادرِ من داره می آد می خوام که چشمام ببینه

    دستِ من و جدا نکن تا واسه مادر بمیرم

 زیر بغل های اون و می خوام با دستام بگیرم

  مشک من و پاره نکن نذار که سختی بِچِشم

    من از دو چشمِ اصغرِ تشنه خجالت بِکِشم

     به فرق من ضربه نزن حالا که نقشِ زمینم

  بذار ز لب های حسین بوسه ی آخر بچینم

   نیزه نزن تو سینه ام حالا که دل پریشونم

       بعد یه عمر وفای خود مدیون زینب بمونم

شاعر : حسن فطرس

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

دوشنبه 07 اسفند 1391 :: 12:33 ::  نويسنده : sodagar


 

خداوندا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک

جالب اینجاست تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی.

ولی من به این کوچکی تو را فراموش کرده ام!

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب


 

آقا به حقِ چشمی، که غرقِ خون ز تیره

هر ساله تو تاسوعا دلم برات می گیره

پر می زنه دلِ من به علقمه دمادم

لحظه ی جون دادنت آقا می آد به یادم

وقتی می آد به یادم که مرغ دل رها شد

لحظه ای که یا عباس دستِ شما جدا شد

وقتی می آد به یادم که ناله سر می دادی

از روی زینِ اسبت سر رو زمین نهادی

وقتی می آد به یادم ز مشکت آب می ریخت

سرشک تو برای طفلِ رباب می ریخت

وقتی می آد به یادم که با نوای خسته

نقش زمین شدی و فرقِ سرت شکسته

خاک پر از خون و اشک، علقمه بسترت بود

ناله ای رو شنیدی که آه مادرت بود

می گفت منم فاطمه مادر تو یاسِ من

قربون قد و بالات حضرتِ عباسِ من

چرا قدت شکسته همچو قدِ کمانم

قصه ی مشک پاره از تو چشات بخوانم

بعد تو روز حرم تاریک دیگه چون شب

وای از حسین تنها وای از نگاه زینب

شاعر : حسن فطرس

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

دوشنبه 07 اسفند 1391 :: 12:04 ::  نويسنده : sodagar


من که ادب تشنه ی یک غمزه ی ابروی منه

   از اوّل عمر همه جا اسمِ وفا روی منه

     می رم برات آب بیارم گریه نکن اصغرِ من

    این قده بی تابی نکن طفلک مه پیکرِ من

آبِ فرات مهربونه قدرِ لبات و می دونه

     صورتِ ماهت از عطش مثلِ گلهای خندونه

       داداش حسین بذار برم مشکم و پر آب بکنم

     بیارم و اصغر تو تا کمی سیراب بکنم

داداش حسین نگو نرو آخه به من سقا می گن

   اگه حرم آب نداره مردم به من چها می گن

     ناله ی اصغرت می آد لحظه ی مردنِ منه

     ببین صدای العطش آتیش به جونم می زنه

     اگه نَرَم آب بیارم شرمنده ی رباب می شم

از خجالت پیش همه بدون که من هم آب می شم

شاعر : حسن فطرس

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

درباره وبلاگ

گفتم که از فراغت عمریست بی قرارم گفت از فـــراق یاران من نیز بی قرارم گفتم به جز شما من فریاد رس ندارم گفتا به غیر شیعه من نیز کس ندارم گفتم که یاوررانت مظلوم هر دیــارند گفتا مرا ببینند مظلــــــــــوم روزگارم گفتم که شیعیانت در رنـج و در عذابند گفتا به حال ایشان هر لحظه اشکبارم گفتم که شیعیانت جمعند به یاری تو گفتا که من شب و روز در انتظار یارم گفتم به شــــیعیانت آیا پیـــــام داری گفتا که گفته ام من هر دم در انتظارم گفتم که ای امامم از ما چرا نهانــــــی گفتا به چشم محرم همواره آشکارم گفتم به چشم انوار آیا که پا گـــذاری گفتا که شستشو ده شایدکه پا گذارم
موضوعات
پيوندها
نويسندگان



                    
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران